تبلیغات
عاشقانه خاص - دوستش دارم اما خجالتی هستم...!
تاریخ : یکشنبه 16 شهریور 1393 | 06:29 ب.ظ | نویسنده : mohsen nejatpour

این داستان رو حتما بخونید ببینید چقدر ساده یک عشق رو از دست داد..خب شما به این سادگی از این ماجرا نگذرید این داستان معنی و مفهوم نهفته ای رو دارد...

عاشقم اما خجالت میکشم...!
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا میکرد.
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم وارزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه..اما اون توجهی به این مساله نمیکرد..
اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم بهم گفت:متشکرم داداشی و گونه منو بوسید..
میخوام بهش بگم..میخوام که بدونه..من نمیخوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.اما.....من خیلی خجالتی هستم.....علتشو نمیدونم.
تلفن زنگ زد..خودش بود..گریه میکرد..دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش .نمیخواست تنها باشه.منم اینکارو کردم..وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه چشمای معصومش بود.ارزو میکردم عشقش متعلق به من باشه..بعد از2ساعت دیدن فیلم و خوردن3بسته چیپس خواست بره که بخوابه..به من نگاه کرد و گفت:متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم..میخوام که بدونه..من نمیخوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.اما.....من خیلی خجالتی هستم.....علتشو نمیدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت:قرارم به هم خورده اون نمیخواد با من بیاد.من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که که اگر زمانی هیچکدوممون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر..ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید من پشت سر اون کنار در خروجی ایستاده بودم.تمام حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود.ارزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه..اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو میدونستم به من گفت:متشکرم شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم..میخوام که بدونه..من نمیخوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.اما.....من خیلی خجالتی هستم.....علتشو نمیدونم.
یه روز گذشت..سپس یک هفته..یک سال.......قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم فارغ التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه میکردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو میدونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت:متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم..میخوام که بدونه..من نمیخوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.اما.....من خیلی خجالتی هستم.....علتشو نمیدونم.
نشستم روی صندلی..صندلی ساقدوش توی کلیسا و اون دختره حالا داره ازدواج میکنه.من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من میخوستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمیکرد و من اینو میدونستم اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت:تو اومدی...؟متشکرم.
میخوام بهش بگم..میخوام که بدونه..من نمیخوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.اما.....من خیلی خجالتی هستم.....علتشو نمیدونم.
سال های خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده بود.فقط دوستان دوران تحصیلیش دور تابوت هستند.یک نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود:تمام توجهم به اون بود.ارزو میکردم که عشقش مال من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.
من میخواستم بهش بگم..میخواستم که بدونه که نمیخوام فقط برای من داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما.....من خجالتی ام.....نمیدونم چرا....همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره...
ای کاش این کارو میکردم ..ای کاش بهش میگفتم چقدر دوستش دارم.با خودم فکر میکردم و گریه میکردم.
نصیحت من به شما:اگر هم دیگرو دوست دارید به هم بگید..خجالت نکشید..عشق رو از هم دریغ نکنید..منتظر طرف مقابل نباشید شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه..
هی نگید چی بگم..؟برید جلو خدا بزرگه...

نظرتو درباره این داستان بگو...


  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای