تبلیغات
عاشقانه خاص - داستان عاشقانه نافرجام (واقعی)
تاریخ : شنبه 20 دی 1393 | 10:25 ق.ظ | نویسنده : mohsen nejatpour

سال 84 بود...
 یه پنجره و یه نگاه و دو تا چشم عاشقم کرد. .
 کاش اون روزا برگرده ای کاش . . . با هر نگاهش میمردم و زنده میشدم . بعدا فهمیدم که از خدا میخواسته که من دوسش داشته باشم.
 اونموقع 16 سالم بود و یگانه 11 سالش بود. اره بچه بودیم.
به هر طریقی شد باهاش ارتباط برقرار کردم 24 مهر 84 اولین بار با هم صحبت کردیم با تلفن خونه. چه روزای قشنگی بود پشت تلفن فقط آهنگ میخوند منم گوش میدادم. دلنوازترین صدای دنیا رو داره. به من میگفت eshtu منم بهش میگفتم meusht... هه...
روزا خوب میگذشتن هر روز منتظر فرصت بودم باهاش حرف بزنم.  4ماه از رابطمون میگذشت خونوادشون فهمیدن و ما رو از هم جدا کردن. . خونه شونو عوض کردن. روزای سختی بود. سال سوم بودم همه امتحانامو خراب کردم. تو عمرم تجدید نداشتم شاگرد ممتاز بودم ولی اون سال به زور با دوتا تبصره قبول شدم.
 روزا میگذشتن و من و اون از هم جدا شده بودیم با فکرش زندگی میکردم. رفتم دانشگاه تو دانشگاه خیلیا میخواستن باهام دوست شن ولی به هیچ دختری رو نمیدادم معروف شده بودم تو دانشگاه.نمیتونستم با کسی باشم.
19 آبان سال 88 بود تلفن خونه مون زنگ خورد جواب دادم یه صدای آشنا گفت سلام من خشکم زد پرسید منزل آقای حسینی؟ با صدای لرزون گفتم نه با لرز گفت ببخشید و قطع کرد.آره خودش بود.
شماره شو هرطور که بود پیدا کردم دوباره با هم ارتباط برقرار کردیم . بزرگ شده بود دبیرستان میرفت عوض شده بود یا اینجوری وانمود میکرد. باباش اونموقع خیلی اذیتش کرده بود. ماهی دو یا سه بار با هم حرف میزدیم بعضی وقتا چند ماه یه بار.
 تا اینکه دانشگاه قبول شد و آزادتر شد. رابطمون جوندارتر شد. من میپرستمش. نه نمیاوردم. هرچی اون میگفت منم میگفتم باشه. چند ماهی گذشت نمیدونم چرا  هوای جدایی به سرش زده بود. میگف ازم بدش میاد.رابطمون قطع کردیم . من یواشکی هواشو داشتم اون تبریز بود و من تهران.جدایی بینمون افتاد.
 بهمن 91 از هم جدا شدیم. اینبار هر کدوممون از لج اون یکی با یکی دیگه دوست شدیم. ولی غافل از اینکه  من نمیتونستم فراموشش کنم. من دیگه با کسی رابطه پیدا نکردم ولی میدونستم اون با یکی دیگه در ارتباطه. 6ماه گذشت اوایل مرداد 92 بود که برگشت. اینبار بیشتر از قبل بهم علاقه مند بودیم خیلی روزای قشنگی داشتیم. قول و قراره ازدواج گذاشتیم. عید امسال خواستگار فرستادم. همه چی خوب داشت جلو میرفت تا اینکه باباش مخالفت کرد و گفت خدا بیاد دو پا بره رو قرآن بگه خوشبختت میکنه تو رو بهش نمیدم. این آغاز مشکلات ما بود. از اون روز ب هم قول دادیم به پای هم میمونیم. ولی مدت زیادی نگذشته بود که دوباره به سرش زد جدا شیم. این دفعه برا همیشه. من مخالفت کردم و قضیه به جای کشید مایی که تمام روز قربون صدقه هم میرفتیم به هم بد و بیرا میگفتیم. 6خرداد از هم جدا شدیم.تا یه هفته از دستش ناراحت بودم و نمیخواستم اضلا بهش فکر کنم ولی بعد یه هفته تازه به خودم اومدم.داشتم میمردم.باورش سخت بود نبودنش. تو خیابون تو مترو تو خونه هر لحظه بغضم میشکست. حتی خودمم متوجه اشکام نمیشدم چند بار تو مترو و خونه از نگاه اطرافیان فهمیدم صورتم خیسه. داغون بودم.
 من و یگانه یه ایمیل مشترک داریم قبلا برا هم نوشته های خوب میذاشتیم.چند روزه پیش رفتم دیدم حرفایی اونجا نوشته که داغونم کرد هر چی از دهنش در اومده بهم گفته. حالم بدتر شد. چند روزه همینجوری بهم توهین میکنه. میگه تو بزرگترین اشتباه زندگیمی.!! من بهش بالاتر از گل نگفته بودم ولی بعد عید خیلی اذیتش کردم دلشو شکستم.نمیدونم الان چیکار کنم. از دار دنیا فقط اونو میخوام. به خودم و خدا قول دادم خوشبختش کنم. یه صفحه تو فیسبوکم باز کردم با این اسم.meshtu برگرد. میخوام جبران کنم.حالم اصلا خوب نیس هیچی حالمو خوب نمیکنه.برگرد عمرمو به پات میریزم. فقط برگرد.


  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای