تبلیغات
عاشقانه خاص - پسری که از خیانت متنفر بود...
تاریخ : پنجشنبه 25 دی 1393 | 08:25 ب.ظ | نویسنده : mohsen nejatpour


این داستان واقعی است.

سال86ازدانشگاه ارومیه قبول شدم.باهزارامیدرفتم دانشگاه.بعدازمدتی مهدی که اهل ارومیه بودبهم اظهارعلاقه کرد.گفت قصدش ازدواج نه بازی  دادن اون خوب فهمیده بودکه من دخترساداایم بعدازمدتی گفت ازخیانت متنفره ومنوناموس خودش میدونه من بایدازخوابگاه بیرون نرم فقط دانشگاه خوابگاه وتوخوابگاه هرنیم ساعت بایدازکیوسک خوابگاه بهش تک بزنم بخاطراینکه ارامش فکری داشته باشه قبول کردم.خودموفداش کردم تابدونه صداقت هم هست بخاطرش اززندگیم جونم عمرم جوونیم گذشتم بابام فهمیدمنوتردکردامابخاطرمهدی تحمل کردم.مهدی هم هراذیتی که میکردتحمل کردم امابازازچشم اون خیانتکاربودم امامن کم نیاوردم.مثل کوه پشتش واستادم تادرسش تموم شد.هروقتم ازدوریگلایه میکردم میگفت میام نترس میام تومال منی من دست روقران گذاشتم پس میام نوبت سربازیش شد2سالم سربازیشوتحمل کردم همراهیش کردم ازاین اون پول قرض میکردم شارژمیگرفتم به پادگانش میزنگیدم  تاازحالش باخبرشم درحالیکه خانوادش پیگیرش نبودن.بعدسربازیش نوبت کارش شد2سالم پشتش واستادم هلش دادم جلوتاکارپیداکرد.بخاطرش باصدمصیبت بهانه جورکردم رفتم ارومیه.توسینمادستموگرفت گفت رهات نمیکنم عیدمیام خواستگاری یعنی عید93.گفت خانوادم هم نیام خودم میام من توروول نمیکنم اینقدمنودوسداری.یاتوخواهی بودیاهیچکس نخواهدبود خیالت راحت.منم به امیداینکه دیگه زجروعذاب تموم شددارم به مهدی میرسم برگشتم.عیدشدگفتم مهدی چی شدنمیای گفت میام دارم تدارک میبینم.نگوداره تدارک میبینه بره خواستگاری کس دیگه.بعد1ماه گفت من نمیام.گفتم یعنی چی پس چرا7سال منوبازی دادی؟گفت خوب کردم چشمتم دراوردم بروشکایت کن.دیگه گوشی هاخاموش شد.من موندم.من چقدبخارش زجرکشیدم حرف مردموشنیدم خانوادم تردم کردن چقدتحقیرشدم چقدعذاب مشکلاتشوکشیدم امااونوبه هیچکس نفروختم.بعدچندماه شنیدم بایه دخترپولدارنامزدکرده من شدموتخت بیمارستان ها وسرم ها جای کبودسرم هارودستم.باورم نمیشداون همه وایثاروفداکای هاازخودگذشتگی هااشکای7ساله منوزیرپاش گذاشت ورفت.کسیکه ازخیانت وبی وفایی متنفر بود7سال به من تهمت خیانت زدخودش خیانت کرد.کسیکه میگفت هیچوقت نمیتونه جزمن کسی روبغل کنه چه راحت این کاراروانجام داد.جای دردناکش این بودکه من ارزوم بودبالباس عروس براش برکسم شنیدم توعروسیش اون دست زده دختره هم براش رکسیده.حالاکه میدونم اون دخترتوبغلشه اتیش میگیرم.کسیکه میگفت بازوهاش جای سرمن شدبالش کس دیگه.حالامن موندمواحساسات واعتقادات به بازی گرفته شده وعده هاوقولایی که دادوعمل نکردگریه های بی امان.بغضایی که وقتی فهمیدم ازدواج کرده اونقدردادزدم گریه کردم بازنشکستن.7سال برام نقش مردباغیرت روبازی کرئومن نشناختمش.توسختیاش کنارش موندم روزای خوشش که رسیدمن راترک کرد...کاش جواب سوالامومیدادمیرفت.چراباازیم دادچرازدزیرقسمی که به امام حسین خورده بودچراوقتی گفت اگه باتوازدواج نکنم باکس دیگه ازدواج نمیکنم اماازدواج کردچراوقتی گفت باغیرت من ناموسشم بامن این کاروکردچراوقتی ازخیانت متنفربودخیانت کرد؟



  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای