تبلیغات
عاشقانه خاص - داستان عاشقانه و غمگین مبین و نازی
تاریخ : دوشنبه 10 فروردین 1394 | 03:35 ق.ظ | نویسنده : mohsen nejatpour

امروز ساعت 1.15 دقیقه شب روز 16بهمن 93 است،روزی که عشقم ن برای همیشه باهام بدون هیچ دلیل و سرلج بازی بای کرد، ن که جونمو هم براش میدادم.

من 16سال داشتم و اونم 16سال آره بچه بودیم ولی عاشق واقعی اما سرلجبازی زندگیم برباد رفت...

داستان از اون جایی شروع میشه که من در تاریخ 20 آذر با ن آشنا شدم تو اینستا اوایل بهش توجه میکردم اما رو نداشتم بگم بهش مال من شو عشق من شو پس هی بیخیال میشدم روز27ام بود،صبح از خواب بیدارشدم و باهاش شروع به چت کردن کردم بهش گفتم 

بقیه این واقعی را در ادامه مطلب بخوانید . . .

مواظب خودت باش تو ازم دوری اما رومن حساب باز کن مطمن باش پشتتم و مواظبت هستم جسمم کنارت نیست ولی روحم باهاته بالاخره دل به دریا زدم و بهش گفتم آخه دوس دارم تو فقط باید مال من شی،اون هم گفتم باشه عزیزم من تا آخر عمرم فقط و فقط مال توام و یادمه یه بوسمم کرد،از اون به بعد انگار دنیا عوض شده بود چون واقعا به خواستم رسیده بودم،هروز و هروز بهش وابسته تر میشدم و بالاخره امتحانات شروع شد همه چیز خوب پیش میرفت روز1 بود که یادمه بهم گفت مبین میخوام یه چیزو بهت بگم قول میدی ناراحت نشی اینو باید وقتی بهم میگفتی آجی میگفتم،گفتم بگو:گفتم راستشو بخوای اسم یکی رومه آشنامونه و فقط واس پول بابام باهام میخواد ازدواج کنه و هیچ کس به حرفام گوش نمیده ولی من تورو میخوام چون میدونم تو میخوای رو پاخودمون باشیم،تا این حرف رو شنیدم مُردم و زنده شدم هنگ کردم،اما فهمیدم باید باهاش مبارزه کنم گفت با بابام حرف زدم و گفتم اونو نمیخوام و اونم گفته باشه میل خودته و عشقمون داشت پیش میرفت هروز عشق بیشتر،برادرش بیمارستان بود خونه زنگ زد از خواب پریده بود ترسیده بود منم آرومش کردم و تا صبح باهاش حرف زدم وقتی خواست بخوابه گوشی رو قطع نکردم و صدای نفس هاشو میشنیدم تا خوابش برد،منم ساعت7صبح نمیدونم چجوری خوابم برد بعد پاشدم از اینکه تونستم آرومش کنم خوشحال بودم،اینطوری داشت میگذشت که سر اخلافش باهاش دعوام شد ولی من دوسش داشتم نمیتونستم ازش دس بردارم ساعت دوشب بود ناگهان خاموش شد گوشیش منم نمیدونم چی شد ترسیده بودم گفتم نکنه واسه حرفای من چیزی کرده باخودش هرچی زنگ زدم برنداشت،تا صبح که پیام داد من فقط خوابم برده بود،منم راضی شدم و باهاش حرفامو زدم یادمه شب قبل اینکه بخوابه بهم گفت اون شبی که باصدای نفسام خوابش برده بهترین شب عمرش بوده،داشت خوب پیش میرفت و منم از داشتن اون خوشحال بودم تا فهمیدم با باباش سر ازدواج با فامیلشون دعواش شده بود و برای بار اول توروی باباش ایستاده بود و سیلی خورده بود،من واقعا این کارو دوست نداشتم چون نمیخواستم اون با خانوادش مخلافت کنه و بهش هم گفتم ولی اون گفت زندگی خودمه من انتخاب میکنم چیکارکنم چیکارنکنم،منم دلم شاد بود از این قضیه بالاخره دعواهامون سراخلاق اون سرگرفت اما هربار از ته دلم دوسش داشتم و نمیتونستم بهش چیزی بگم و فقط میگفتم ببخشید اونم میگفت میبخشم ولی فراموش نمیکنم!!!و کم کم گذشته رو فراموش و خواستیم عوض بیشیم داشت خوب پیش میرفت تا اینکه من متوجه شدم چشمم مشکل پیداکرده نخواستم بهش بگم فک میکردم بشنوه تنهام میذاره اما دونست و گفت مهم نیس من باز میخوامت ولی من اخلاقم عوض شده بود با داداشم دعواش شده بود نمیدونم چرا ولی من مقصر نبودم،آخر اون هفته اون مسابقه کاراته داشت ولی من فک میکردم دروغ گفته بامن و بهش گفتم از آدم دروغگو متنفرم اونم گفت هه باشه واقعا که من میرم و بای اون گفت میدونم از اونروز برا چشمت مشکلی پیش اومده داری با من سردتر میشی پس من میرم تا بایکی مث خودت باشی!!! منم ندونستم چرا آخه من که نگفته بودم بره ولی فقط از مشکل چشم یکم عصبی بودم همین ولی داشتم آروم میشدم ولی اون رفته بود و تنهام گذاشته بود،ازش خواسته بودم هرچی بینمون پیش میاد رو یادداشت کنه تو دفتری و ازش خواستم برام بفرسته ولی نفرستاد گفت نمیخوام منم چیزی نگفتم و گفتم بای!!!اون هرچی بهم بی احترامی کرد نادیده گرفتم چون یادگرفته بودم جواب این حرفارو ندم!!!امروز عصر ساعت7دیدم برام پیام اومده یه سوال گفتم بفرما گفت با دوست جدیدت چطوری گفنم درسته باهاش حرف میزنم اما اون عشقم نیست من هنوزم بیاد توهستم تورو دوس دارم جای خالیت تو قلبم محفوظه اما گفت مبین من تورو دوست دارم اما سرلجبازی باید بدونی که من به آشنامون جواب بله دادم و 22بهمن 93 خواستگاریمه!!!انگار یه شمشیر رفت توقلبم انگار داغون شدم و مُردم انگار دیگه نباید زنده باشم،گفتم باشه پس خوشبخت میشی باهاش گفت آره گفتم خوبه پس مواظب خودت باش گفتم با لباسی که من آرزو داشتم به تنت کنم برام عکس بگیر و لطفا اسم دخترتو بزار نسیم اسمی که هردومون دوس داریم و دفتر خاطراتو برام بفرس گفت دوتای اولی باش ولی سومی نه اون محفوظه پیش خودم و نگهش میدارم گفتم بهش روز و شب به نامزدیت نزدیک تر میشی من نابود تر مواظب خودت باش و ده یا بیست سال دیگر باشد لطفا بزار و بیام اون دفتر رو یه بار ببینم اونم قبول کرد،و برای آخرین بار سر ساعت10.54دقیقه شب بهم آخرین حرف رو زد که بای بود!!!فقط از خدا میخواستم خوشبخت شه که مطمنم با این آقا خوشبخت میشه
 
  
اون عشقی از پیشم رفت که بدترین اخلاق و رفتارو داشت ولی بازم خیلی دوست داشتنی بود
اونی که تموم مدتی که عشقم بود حتی نشد یه بارهم اس ام اس شب بخیر رو براش نفرستم،
اونی که میگفت تا آخرش هستم رفت و منو نابود کرد
اونی که میگفت میام خونتون تابستون تموم شد
حالا من موندم خاطرات و اینکه پیش اقوام چی بگم
اگه بتونی برگرد هنوزم عاشقتم دیونتم و روانیتم
این داستان برای من در سال93 رخ داد و تمام ماجرا براساس حقایق بود
اگر شد عشقم این رو بخونه یادش باشه اون باارزشترین کس من بود
«مبین نجفی،کردستان،سنندج»


  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای